سيد محمد باقر برقعى
2236
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شب و روزم . . . چنين است نه امشب ، هر شبى بىتو كه بگذشت * مرا شامى پر از اندوه و غم بود مرا جانى ، پر از درد نهانسوز * مرا بس گريهها تا صبحدم بود * * نه امشب ، هر شبى بىتو كه بگذشت * دل زارم ز سوداى تو مىسوخت غمت در سينه بود و همچو شمعى * وجودم در تمنّاى تو مىسوخت * * خدا را ، اى بسا شبها كه بودهست * مرا خاك درت بالين و بستر تو مست خواب خوش بودى و دردا * مرا خون جگر بر ديدهء تر * * چه شبهايى ، كه بىتو تا سحرگاه * مرا جا گوشهء ميخانهها بود به دستم چون حريفان سيهمست * ز آب آتشين پيمانهها بود * * نبودى تا به چشم خود نبينى * چگونه هستىام نابود مىگشت دلم در دام آتش بود ، جانم * چو اسپندى در آتش دود مىگشت * * هلا اى سستعهد من ، مپندار * كه تنها امشبم ، بىتو غمين است خدا داند ، خدا داند ، كه بىتو * شب و روزم ، شب و روزم چنين است تضمين غزل لسان الغيب حافظ هر شب از سوداى تو ، سوزد دلوجانم چو شمع * چون به غير سوختن كارى نمىدانم چو شمع تا كه از هجران رويت اشكريزانم چو شمع * در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شبنشين كوى سربازان و رندانم چو شمع * از ازل گويى كه جانم بوده پيوست غمت كاينچنين وامانده پاى دل به بنبست غمت